سلام
بعد از اینهمه وقت اینجا کاملا برام غریبه است .اما دلم خواست که بر گردم اگر چه اتفاقات ریز و درشت ، خوب و بد خیلی زیاد بوده اما همین که من اینجا هستم یعنی خوبم
سلام
بعد از اینهمه وقت اینجا کاملا برام غریبه است .اما دلم خواست که بر گردم اگر چه اتفاقات ریز و درشت ، خوب و بد خیلی زیاد بوده اما همین که من اینجا هستم یعنی خوبم
داره مثل سیل بارون میاد اصلا دلم نمی خواد تو این هوا بچه ها از خونه برن بیرون ...اما ..وقتی می بینم خانم همسایه با بچه هاش منتظرن اجازه آماده شدن رو صادر می کنم .بچه ها با خوشحالی حاضر می شن و قمقمه هاشون رو پر از آب می کنن . با بی حوصله گی بهشون می گم که می رم ماشین رو از پارکینگ در بیارم .جلوی در که می رسم با ۴ تا چهره خندان مواجه می شم که دارن واسه هم کوری می خونن . بی اختیار خنده ام می گیره خودمو سرزنش می کنم که بهتره اینقدر نگران نباشم و بذارم بهشون خوش بگذره . بچه ها رو تا دم زمین فوتبال می رسونم و بر می گردم خونه . خانم همسایه از بابت برگردوندن بچه ها خیالم رو راحت می کنه و می گه که همسرش بچه ها رو می آره و من می تونم دوباره بر نگردم دنبال بچه ها .
٢ ساعتی وقت دارم که به کارهام برسم از صبح مشغول جمع و جور کردن و تمیز کاری بودم اینقدر مشغول کارهام که نمی فهمم چطوری این ٢ ساعت می گذره . در خونه باز می شه و بچه ها مثل موش آبکشیده وارد می شن . از جلوی در یک و به دو شون شروع می شه سر اینکه کی از حموم اتاق ما استفاده کنه که وان داره با هم مشاجره دارن . بالاخره بزرگه موفق می شه و کوچیکه غرولند کنان می ره که فقط دوش بگیره .
بزرگه از تو حموم صدام می کنه و می گه که حالم خوب نیست .....تب دارم .....بدنم درد می کنه . منم که حسابی خسته هستم عصبانی می شم و می گم :
باز رفتی گشت و گلا تو کردی حالم بده حالم بدهات رو آوردی برای من ؟
اگه بمیری هم فردا باید بری مدرسه .....
غافل از اینکه ........................................٢ ٣ بار دیگه صدام کرد و ازم خواست براش درجه بزارم تا ببینم که تب داره اما من که می دونستم توی حموم که داغه و پر از گرما ...گذاشتن درجه وجود تب رو حتمی می کنه زیر بار نرفتم و گفتم وقتی اومدی بیرون درجه می زارم برات . تا ببینم چته ؟؟؟؟؟
چشماش کاسه خون بود . خدا رو شکر که چند روز پیش یه درجه خوب خریده بودم وقتی درجه رو زیر زبونش می گذاشتم حرارت صورتش رو روی دستام حس می کردم درجه بعد از چند ثانیه شروع کرد به بوق زدن .........۴٠/٣ باورم نمی شه از ترس داشتم سکته می کردم به خودش گفتم : آؤه یه کم تب داری ممکنه مال خستگی و بازی زیر بارون باشه بهتره استراحت کنی اما...................
از اتاق که اومدم بیرون دلم چیز دیگه ای می گفت . با نگرانی به آقای محترم گفتم که بچه تب داره و بهتره اونو ببریم دکتر .آقای محترم که ازنگرانی های وقت وبی وقت من خبر داره گفت : بیخود نگران نباش تو هم اگه ٢ ساعت تموم زیر بارون دویده بودی وضع بهتری از این نداشتی . خستهاس و این تب هم از خستگیه ........
خلاصه این شد که تا صبح بالای سرش بیدار موندم و سعی کردم با تب بر و پاشویه دمای بدنش رو پایین بیارم .آقای محترم هم تند تند سر می زد و سعی می کرد به من دلداری بده .احساس می کردم خودش هم نگرانه ولی نمی خواد جلوی من بروز بده .
تا ساعت ١١ صبح تبش قطع نشد این شد که رفتیم بیمارستان ...............
اینکه دوست آقای محترم یکی از دکترهای بنام اون بیمارستانه واسه ما جای دلگرمی داشت چون در همون لحضه ی اول همه کارها انجام شد
تست خون تست ادرار و حتی آزمایش برای آنفولانزای خوکی .....
اما درست بعد از ١ ساعت که جواب آزمایش خون آماده شد فهمیدم که پسرکم همون تبی رو گرفته که قبل از اومدن به مالزی منو حسابی ترسونده بود . تب از نیش یه جور پشه بوجود میاد و اگه به موقع به مریض نرسی می تونه اونو تا پای مرگ هم ببره . البته همونطور که گفتم من قبل از اومدن به اینجا در مورد یه دانشجوی ایرانی که دچار این تب شده و سرانجام هم مرده بود شنیده بودم و خیلی هم تحقیق کردم اما همه می گفتن این پشه دیگه تو کوالالامپور نیست .
خدایا شکرت که ما زود پسرکمون رو به بیمارستان رسوندیم .
پسرک بیچاره من ٣ روز تو بیمارستان بود ٢ روز کامل سرم داشت دکتر گفت تا ۶ روز وجود تب امکان داره و تنها بعد از سرم تراپی و نوشیدن مایعات در صورتی خطر ناکه که دچار استفراغ و دل درد بشه پسرک من ۶ شب تب داشت حتی روز آخر کهیر هم زد ولی خدا رو شکر از استفراغ و دل درد خبر ی نشد که بازم جای شکر داره ....
اینکه اون بابت این بیماری ۴ کیلو وزن کم کرد و من ٢ کیلو چاق شدم .
اینکه از وزارت بهداشت مالزی گرفته تا س ف ی ر ای ر ان در مالزی به ما زنگ زدن .
و اینکه این بیمارستان واقعا بیمارستان نبود و هتل بود . خودش حکایتی جدا داره .
پیوست :
علایم اولیه این بیماری تب بالا و بالا پایین شدن پیوسته اونه دیگه اینکه به شدت گلبولهای سفید خون رو پایین میاره و سیستم دفاعی بدن رو ضعیف می کنه در ضمن پلاکتهای خون رو کاهش می ده و اگه خدای نکرده بیمار دچار خونریزی و خصوصا از نوع داخلیش بشه دیگه نمی شه جلوی خونریزی رو گرفت و دیگه اینکه گرفتن سر م و نوشیدن خیلی خیلی زیاد مایعات می تونه به دفع سم پشه در بدن کمک کنه پس بهتره حتی قبل از رسوندن بیمار به دکتر از خوراندن مایعات به اون غافل نشد.
امروز درست ٣ روزه که آقای محترم رفته و من و بچه ها تنها هستیم . هیچ وقت فکر نمی کردم تنهایی بتونم از پس بعضی کارا بر بیام اماحالا می بینم نه تنها انجامشون سخت نبوده بلکه لذت بخش هم هست .
اینکه کلا زمام امور به دست خود خودت باشه خوب یه حالی می ده به آدم که گفتنی نیست .
مثلا برای من که همیشه ادم وابسته ای بودم و به واسطه اینکه بچه آخر خونه بودم از حمایت زیادی برخوردار بودم..... و بعد از ازدواج هم به لطف مرد سالار بودن آقای محترم از این موهبت بی نصیب نبودم ........حالا تنها بودن اونم تو یه کشور غریب یه جورایی جالبه .
اینکه وقتی بچه ها می خوابن دیگه این منم که تصمیم می گیرم چه کانالی از تلویزیون رو برای دیدن انتخاب کنم . 
این منم که هر ساعتی دوست دارم چراغ ها رو خاموش می کنم و می خوابم
و می دونم که بعد از اینکه من خوابم برد هرگز با صدای تلویزیون و یا احیانا فریاد های آقای محترم پای چت از خواب نمی پرم
اینکه مجبور نیستم لب تاب رو با آقای محترم شراکتی استفاده کنم .........
و خیلی چیزای دیگه ......که نمی شه گفت 
همه و همه برای من جالبه شاید تو ایران هم من تنها شده بودم .. شاید اونجا هم پیش می اومد که آقای محترم سفر کاری بره و من و بچه ها بمونیم ولی خدایی تو ایران جز تنهایی وفتی تنها بودی چیز دیگه ای نبود اینجا کلی fun هست که مشغولت می کنه
و من اینجا رو با همه امکاناتش
دوست دارم ............................
یه نفر هست که هر وقت زنگ می زنه خونه ما تا یه چند ساعتی قلبم حسابی تالاپ تولوپ می کنه . دلیلش هم اینه که منو یاد یه خاطره بد که
تو زندگیم داشتم می اندازه کاش می شد دیگه به ما زنگ نزنه 
آقای محترم فردا می ره
رفتیم خرید برای رفتنش یکم خرید کرد........
دلم براش تنگ می شه هزارتا بلکتم بیشتر ...............................
چند روزه هی میام اینجا سر می زنم هی می خوام یه چیزی بنویسم بعد نوشتنم نمی آید .............منم دوباره صفحه رو می بندم و بی خیال می شم بیشتر واسه این نمی نویسم که دلم می خواد وقتی می نویسم یه حرفی واسه گفتن داشته باشم اما حالا با خودم گفتم همینه که هست اصلا دوست دارم زشت بنویسم بد بنویسم نقطه نذارم پشت سر هم بنویسم هر جا دلم خواست گل بکشم و خط خطی کنم مگه نه اینکه اینجا ماله منه خوب من امروز اینجوری دلم می خواد .
آقای محترم جمعه داره می ره ایران و من غمگینم آخه بابایی باید قلبشو جراحی کنه .
بعدشم معلوم نیست که کی بر می گرده
من و بچه ها باید تنها بمونیم و البته نگران 
دلم خیلی گرفته ..........خیلی خیلی خیلی شاید حتی کلمه خیلی...!!!
خیلی خیلی کم باشه برای دلتنگی من . !!!!!!!!!!!!!!!!!!
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره ................
که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید .....................
به دنیای تو برگردم
هنوزم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست
........................................................................
از این کلمه بخاطر تو حالم بهم می خوره
مخصوصا که بدونی داری زیر بار منت می ری بدون اینکه واقعا کاری برای تو ...انجام شده باشه
اینروزا این کلمه رو زیاد می شنوم و متاسفانه اصلا هم نمی تونم بفهمم که این بخاطر من چرا تو سالهای قبل اتفاق نمی افتاد
ولش کن
از همه اینها که بگذریم این روزا با شروع شدن مدرسه بچه ها انگار زندگی ما هم داره روال پیدا می کنه . کاش آقای محترم هم زودتر کارو بارش رو راه می انداخت تا اوضاع کاملا رو به راه می شد . اینکه می گم رو به راه منظورم از لحاظ مالی نیست بخاطر اینکه به نظرم درست نیست که بیشتر از این بیکار باشه برای روحیه مردانه اش خوب نیست . از قدیم گفتن مرد و جوهره کارش
نمی دونم یه چیزی تو همین مایه ها .
دیروز یکی از همسایه هامون که یه خانم سوئدیه ( اسمش کاترینه ) و تقریبا میشه گفت بخاطر دوستی بچه هاش با بچه های من یه جورایی من و آقای محترم هم با اون و همسرش دوست شدیم .... اومده بود خونه ما و میگفت که یکی دیگه از همسایه های دیگمون برای ماه آینده یه شوی جواهرات داره و کاترین هم که می دونسته آقای محترم و من ممکنه علاقه مند به دیدار باشیم اومده بود تا به ما خبر بده تا با هم بریم . وقتی ازش پرسیدم که این جواهرات رو چه پایه ای سوار شدن ( منظورم این بود که ببینم کارا طلا هستن یا نقره ) گفت که یه چیزی تو مایه های سیم و تیتانیوم و استیل و این خانم خودش اونها رو درست می کنه . خلاصه که از دیروز بدجوری به سرم زده منم کار روی پارچه رو دوباره شروع کنم و شاید هم آخرش یه نمایشگاه بذارم هم سرم گرم می شه هم خدا رو چه دیدی شاید معروف شدم ها ها ها
این کلمه معروف رو واسه این گفتم که دیشب یه فیلمی دیدم از همون هنرپیشه فیلم بورات ( سارا جونم جات خالی بود با آقای محترم هی خندیدیم و هی یادتون کردیم ) ماجراش درباره یه مدل اتریشیه که میخواد هر طور شده معروف بشه و .............................................................
باید حتما ببینید آخر خنده اس از خانواده های گرامی درخواست می کنم که قبل از دیدن فیلم حتما بچه ها رو بخوابونن
+ ١٨
دلم برای یه نفر که مریضه و از من دوره و شاید قبل از این نمی دونستم که چقدر دوستش دارم خیلی تنگ شده. خدایا ازت می خوام که سلامتیشو بهش برگردونی .مهربون من هر شب برات دعا می کنم و می دونم که خدا جونم به من و دعا هام بی اعتنا نیست پس زود زود خوب شو تا قبل از اینکه ما واسه دیدنت بیایم تو اینجا باشی .
این ٣ هفته مثل برق و باد گذشت .......اصلا نفهمیدم کی اومدی کی رفتی ؟؟؟؟. اصلا نفهمیدم بهت خوش گذشت یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟ خودت که دیدی من حال و روز خوبی نداشتم
بیشتر وقتا همینه !!!!!!دیگه از همه جیز خسته شدم نمی دونم باید چیکار کنمکه دوباره همه چیز مثل روز اول بشه مثل روز اول ........